|
نکـــــات و حکایـــــــــات مدیریتـــــی میتوان مدیر مردم نبود ولی آنان را دوست داشت,اما بدون عشق به مردم نمیتوان آنها را مدیریت کرد.
| ||
|
[ جمعه یکم بهمن 1389 ] [ 8:24 بعد از ظهر ] [ a.h ]
روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد . او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه اى در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد . ! [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 8:41 بعد از ظهر ] [ a.h ]
داستا ن لیوان را زمین بگذار استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم. [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 9:40 بعد از ظهر ] [ a.h ]
با ترس هایتان زیبا برخورد کنید ( داستان ) دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد… دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟ دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 9:35 بعد از ظهر ] [ a.h ]
روش زندگی**
دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند... اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند ! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد... آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد. اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد. در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد. گاهی لازم است كوتاه بیایی... گاهی نمیتوان بخشید و گذشت اما می توان چشمان را بست و عبور کرد -گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری... گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی.... ولی با آگاهی و شناخت بخشیدن را خواهی آموخت [ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 9:27 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 4:52 بعد از ظهر ] [ a.h ]
کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود روی ساحل نوشت دریا دزد کفشهای من،مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه ها نوشت دریا سخاوتمندترین سفره هستی موج آمد و جملات رابا خود شست...تنها این پیام باقی ماند حرفهای دیگران را در وسعت خویش حل کن تا دریا بمانی
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 7:39 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ a.h ]
مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد. او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» منبع:http://marketing-07.blogfa.com/cat-4.aspx
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 6:25 بعد از ظهر ] [ a.h ]
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم. پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. منبع :http://marketing-07.blogfa.com/cat-4.aspx
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 6:22 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 6:18 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 11:51 قبل از ظهر ] [ a.h ]
خارپشت ها متن حكايت زمستان بسيار سختي بود. آن قدر سرد بود كه برخي از حيوانات جنگل يخ زده بودند. برخي حيوانات كه گروهي زندگي مي كردند دور هم جمع شده بودند زيرا با اين روش مي توانستند بهتر خود را گرم كنند و خود را از مرگ حتمي نجات دهند. خارپشت ها هم خواستند از اين روش استفاده كنند اما با خارهايشان يكديگر را زخمي مي كردند. بايد تصميم مي گرفتند؛ يا خارهاي دوستان را تحمل كنند يا از سرما يخ بزنند. خارپشت ها آموختند كه زخم هاي كوچك ناشي از همزيستي را بپذيرند چون گرماي وجود دوستانشان مهمتر بود و اين چنين بود كه توانستند زنده بمانند.
[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 7:0 بعد از ظهر ] [ a.h ]
از اشتباهات درس بیاموزیم
داستان معروفی از تام واتسون، بنیان گذار شرکت « آی . بی . ام » نقل می کنند که یکی از کارکنانش اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد. این کارمند به دفتر واتسون احضار شد و پس از ورود گفت:« تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم.»تام واتسون گفت:«شوخی میکنی ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم.» [ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 8:57 بعد از ظهر ] [ a.h ]
دوست همیشگی من
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند...........بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 ] [ 8:8 بعد از ظهر ] [ a.h ]
قهرمان واقعی قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود....بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 ] [ 8:4 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 ] [ 12:19 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ سه شنبه دهم فروردین 1389 ] [ 10:26 بعد از ظهر ] [ a.h ]
آرامـــــــــــــش
هر كه هستید و هر كجا زندگی می كنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت كنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید....بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ سه شنبه دهم فروردین 1389 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ a.h ]
هلن کلر در وصف و گرامیداشت یاد آموزگار خود چنین سروده است: به ژرفای نومیدی رسیده بودم و تاریکی، چتر خود بر همه چیز کشیده بود که عشق از راه رسید وروح مرا رهایی بخشید فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ، موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد در دستانم، به آن ورطه ی پوچی پیوند خورد و قلبم با شور زندگی شعله ور شد معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه بر آن غلبه کنم
[ سه شنبه دهم فروردین 1389 ] [ 9:56 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ جمعه چهاردهم اسفند 1388 ] [ 7:16 قبل از ظهر ] [ a.h ]
[ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ] [ 1:57 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ] [ 1:47 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ] [ 1:39 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ] [ 1:33 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 ] [ 7:3 بعد از ظهر ] [ a.h ]
مدیریت زمان
زندگی خود را بازپس گیر؛ فقط یک ساعت از 24 ساعت روزت را وقف خودت کن تا 23 ساعت باقی مانده تحت فرمان تو قرار گیرد....بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 ] [ 6:44 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 ] [ 1:4 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 ] [ 7:6 بعد از ظهر ] [ a.h ]
[ یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388 ] [ 6:40 بعد از ظهر ] [ a.h ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||